-
آن آزمون لعنتی سی و نه روز دیگر می رسد
دوشنبه 1 خردادماه سال 1391 15:32
امروز اول خرداد است خرداد امسال سی و نه روز طول می کشد و من میخواهم از امروز سی و نه بار بشمرم و بعد هی تاب * بپوشم و بشود تابستان هی تاب بخورم و بشود تابستان هی گرما را تاب بیاورم و بشود تابستان و بعد برای همیشه بر آرزوهایم بتابم و بشود... تابستان ... * میدانم درستش تاپ است!!
-
۵
جمعه 29 اردیبهشتماه سال 1391 16:46
و من واقعا نمیفهمم چرا اعتقادات راسخم به راه های رسیدن به آرزو و شادی رو یادم میره و تازه بعد از گریه و ناراحتی و انجام کارهای غمگین یادآوری میکنم!
-
چه باید کرد؟
جمعه 29 اردیبهشتماه سال 1391 01:20
و بعد دوباره احساس درماندگی میکنم. باز یک جایی مطلبی راجع به عدم صحت رابطه مان میخوانم و یادم می آید. که من چقدر دوری میکردم و بدم می آمد که در سن پایین با یک مذکر دوست شوم. که تو چقدر ناگهانی پیدا شدی. که صدها بار از زبان بهترین مشاور ها شنیدم که آشنایی الکی هماهنگی ندارد با آدم های این مملکت. که با جان و دل اعتقاد...
-
اینجا چه میکنم؟!
چهارشنبه 27 اردیبهشتماه سال 1391 19:26
هی فکر میکنم که اصلا توی این سن و سال عشق و عاشقی این وسط چه میکند؟ پشیمان میشوم از با تو بودن... سخت است... بعد هی یادم می آید پارسال این موقع پرده اتاق را می کشیدم و از روی کتاب منتخب اشعار، برای خودم "نه بسته ام به کس دل" میخواندم و ... میبینم سختی حالا از آسانی آن روزها شیرین تر است. گاهی بعد از این فکر...
-
این حرف ها رو روز تولدم نوشته بودم
سهشنبه 26 اردیبهشتماه سال 1391 19:40
Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA امروز 18 ساله شدم... خداحافظی میکنم با بچه سالی و وارد دنیای بقیه میشوم... هوم... میدانم... بچه ام هنوز... خدا را شکر! شاید بزرگانه ترین تولدی را داشتم که برایم ممکن بود... جشن تولد امسال نه در آغوش خانواده، که در آغوش عشق بود... 18 سال گذشت و من چقدر متغیر بودم! و این سال...
-
۱
سهشنبه 19 اردیبهشتماه سال 1391 02:25
چند بار وبلاگ نوشتم... دفعه اول خوب و فعال، اما دفعه های بعد...! نمی رسم... در وبلاگم به اون چیزی که میخوام نمیرسم. دلایلش رو میدونم. تا حالا سعی کردم سبک نوشتاریم ثابت باشه، خواستم خوب و متفاوت بویسم، به دنبال کامنت گذاشتن و جمع کردن کامنت نبودم. اما حالا می گم که... بهتره نظرم رو عوض کنم. این دفعه این جوری امتحان...