و بعد دوباره احساس درماندگی میکنم. باز یک جایی مطلبی راجع به عدم صحت رابطه مان میخوانم و یادم می آید. که من چقدر دوری میکردم و بدم می آمد که در سن پایین با یک مذکر دوست شوم. که تو چقدر ناگهانی پیدا شدی. که صدها بار از زبان بهترین مشاور ها شنیدم که آشنایی الکی هماهنگی ندارد با آدم های این مملکت. که با جان و دل اعتقاد دارم عقل و احساس فقط دست در دست هم حکم درست را میدهند. که عقلم میگوید محمد... احساسم میگوید محمد... .
خفه میشوم که من کی خر شدم و این گُلستان کی گِلستان شد؟ ترک تو؟! ازدواج؟؟! تمام تنم میلرزد که بخواهم در این سن فکر ازدواج را بکنم! آن هم با کسی در سن تو! بر فرض محال بر لرزش تنم غلبه کردم و خواستم این کار را بکنم... تو را چه کنم؟ نگاهت کنم و بگویم یا من را برای همیشه انتخاب کن یا دورم را خط بکش... که تو بگویی دورت را خط میکشم؟ و من با چشمان خودم ببینم که همین دست هایم شاهزاده رویاهایم را از من رانده؟ نه... کار من نیست... اگر ریسک بود میکردم! اما مطمئنم جوابت جز این نخواهد بود... مطمئنم تو دیگر آن محمدی نیستی که وقتی خبر وجودش را به مادرم دادم، قول داد تا آخرش بماند، قبول کرد با مادرم حرف بزند تا خیالش را از محکم بودن خودش راحت کند...
خودم ترکت کنم؟ مگر از من بر می آید؟ مگر نکردم؟ مگر صد بار تصمیمش را نگرفتم و قبل از اینکه تو باخبر شوی نظرم برنگشت؟ مگر میشود آدمی را که همه چیزش همانی است که میخواهی، آدمی که فرق چندانی ندارد با آن کسی که همیشه در ذهنت داشته ای، ترک کنی؟ به جرم بچه بودن؟ آه...
تو چرا اینقدر زود پیدایت شد؟ کاش کسی بود که راه درست را نشان دهد...
بانو
خب وقتی میگویی سنش کم است یعنی همهء همهء همه چیزش آن چیزی نیست که تو میخواهی دیگر ... هست ؟
من از این آدمهایی نیستم که بگم من این کار رو کردم خوردم به سنگ تو نکن چون آدمها دوست دارن تجربه کنن
و خودشون به نتیجه برسن و همیشه میگن شاید تو به سنگ خوردی و من نخورم
ولی
این رو بهت میگم بانو که مطالعه کن خیلی مطالعه کن در این زمینه ، در زمینهء عشق ، رابطه ، محبت ، ... در زمینه تمام اینها مطالعه کن که هر کاری میکنی با عقل و منطق رفته باشی جلو
نه اتفاقا، خب سن منم کمه، اگه اون بزرگ تر از الانش بود اونوقت همه اون چیزی نبود که میخواستم.
بله مطالعه و ... رو دارم. احساسات من غلیان نکرده، من هرگز بدون اون نمیمیرم یا زندگی ام مختل نمیشه، موضوع اینه که عقلم هم اون رو پسندیده! اگه فقط احساس بود، به حکم حرف تجربه و روانشناسی، باید ارتباط تموم میشد. و من قانونی رو قبول دارم که توی پست هم گفتم، که میگه: هرگاه عقل به تنهایی نظر داد و هرگاه احساس به تنهایی نظر داد، بدان نظرش اشتباه است. ولی مشکلاتی این وسط هست که نمیشه حرف ازدواج بزنم. گفتم که، اگه هم بزنم اون قبول نمیکنه! برای همین درمانده شدم. درماندگی به معنای واقعی.
خیلی ممنون از محبتت. برای تبریک تولد هم ممنون.
معتقدم آدم اگه بچه باشه تمام خوبی هایش بچه گانه است ..
هم خودت کم سن هستی و هم او ..
ولی این سن های کم ممکن است پیامدهای خوبی نداشته باشد .. :)
تمام خوبی ها هم که نه... بالاخره انقدر هم بچه نیستیم... یه سری از خصوصیاتمون شکل گرفته... مخصوصا که از اون هایی هستیم که از نظر روحی تفاوت زیاد دارن با هم نسلای خودشون... ولی خب خیلی از خصوصیاتمونم نه... هنوز خیلی خیلی مونده تا شکل گرفتن و بزرگانه شدنشون...
بله... همین پیامد ها منو میترسونه :)