و این یکی...!

صبر میکنم ببینم این یکی وبلاگ به کجا می رسد

و این یکی...!

صبر میکنم ببینم این یکی وبلاگ به کجا می رسد

اینجا چه میکنم؟!

هی فکر میکنم که اصلا توی این سن و سال عشق و عاشقی این وسط چه میکند؟ پشیمان میشوم از با تو بودن... سخت است... بعد هی یادم می آید پارسال این موقع پرده اتاق را می کشیدم و از روی کتاب منتخب اشعار، برای خودم "نه بسته ام به کس دل" میخواندم و ... میبینم سختی حالا از آسانی آن روزها شیرین تر است. گاهی بعد از این فکر کردن ها، سوالی برایم پیش می آید: توی این سن و سال " این جور" عشق و عاشقی این وسط چه میکند؟ این را تو هم چند شب پیش پرسیدی. اما تو نگفتی " عشق و عاشقی"، گفتی "دوستی"... تو هیچوقت حاضر نیستی احساست را به من به زبان بیاوری، و خب من مدتی میشود که پیش خودم قبول کرده ام که احساسی برای به زبان آوردن نداری... و شاید اصلا همین میشود که میپرسی چرا ما خل هستیم و مثل بیشتر هم نسل هایمان یک جفت شاد و شنگول مثلا عاشق نیستیم؟ و من دیگر برایم طبیعی است که یادم بیاید همیشه ساکت بوده ام و فکر کرده ام و همین ساکت بودن و فکر کردن، از همان اول فاصله انداخته بین من و خیلی از هم سالانم و حالا رسیده به اینجا. و من معتقدم که روزی دستگاه فتوکپی بزرگی وجود داشته که خدا من را داخل آن گذاشته و ورژن مذکرم را که تو باشی، تحویل گرفته. این میشود که ما " اینجور" رابطه ای با هم داریم و حتی جرعت نمیکنیم به هم " عزیزم" بگوییم یا اقرار کنیم از روز اول غیر از اینکه راجع به کتاب و هنر با هم حرف بزنیم، هدف دیگری هم در سر داشته ایم که از جنس احساس بوده... و فکر میکنم خیلی سخت است که من زود احساسم را به تو دادم و تو زود احساست را به من دادی و حالا انگار پسش گرفته ای...

و بعد دوباره روزهای " نه بسته ام به کس دل" را یادم میرود و آرزو میکنم که ای کاش هرگز با تو آشنا نشده بودم...

نظرات 1 + ارسال نظر
دختری که قرار بود اسمش میعاد باشد جمعه 29 اردیبهشت‌ماه سال 1391 ساعت 12:53 ب.ظ http://my-n0tex.blogfa.com/

احساسات توی سن تو یهو غلیان میکنه
همه ما از این مدل غلیان احساسات که اسمش رو میزاریم عشق داشتیم

اتفاقا من هم مثل تو نه بسته ام به کس دل میخواندم ... بعد به خواندن گذشته ام حسودی ام شد و دیگر نخواندم چون حس میکردم دل بسته ام ... و حالا باز نبسته ام به کس دل میخوانم

اسمت را نمیدانم و ... فقط بانو خطابت میکنم فعلا ... بانو از اینکه به ازدواج در این سن فکر کنی نترس ترس ندارد که ازدواج است
ولی اینکه میگویی میترسی مال این است که هنوز آرزوها داری و نقشه ها و برنامه ها پس بگذار دنیای تنهایی هایت ادامه دار باشد تا دیگر نترسی و نحراسی که برای ازدواج هیچوقت دیر نیست و البته گاهی هیچوقت زود

بروم پست بالایی را کامل تر بخوانم

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد